کد خبر : 324441
تاریخ انتشار : شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۴ - ۱۳:۴۱

آقازاده در دقیقه منهای ۲۰!

آقازاده در دقیقه منهای ۲۰!

باشگاه خبرنگاران جوان – ساعت حدود دوو‌نیم بعدازظهر روز هشت شهریور سال ۶۰ را اعلام می‌داشت. او از اطاق کارش در ساختمان ریاست جمهوری با گام‌هایی آنچنان، که استواری و صلابت از آنها می‌ریخت، وارد هال شد و به ایوان مشرِف به پله‌های پایین ساختمان رسید. برادر متعهد راننده ایشان (که اغلب برادران نزدیک، وی

باشگاه خبرنگاران جوان – ساعت حدود دوو‌نیم بعدازظهر روز هشت شهریور سال ۶۰ را اعلام می‌داشت. او از اطاق کارش در ساختمان ریاست جمهوری با گام‌هایی آنچنان، که استواری و صلابت از آنها می‌ریخت، وارد هال شد و به ایوان مشرِف به پله‌های پایین ساختمان رسید. برادر متعهد راننده ایشان (که اغلب برادران نزدیک، وی را خوب می‌شناسند) فکر کرد که برادر رجایی می‌خواهد به خارج از ساختمان ریاست جمهوری و راه دور برود، خود را آماده کرد و در اول پله‌ها خودش را به او رسانید. چون موقعیت را مناسب دید، فرصت را مغتنم شمرد و خواست در مورد فرزند و تنها پسر نوجوان برادر رجایی که بعضی وقت‌ها به دفتر ریاست جمهوری می‌آمد و بر حسب تمایل نوجوانی می‌خواست گاهی یکی از موتورهای موجود در دفتر را سوار شود، صحبتی بکند. لذا خود را نزدیکتر رساند و گفت: آقا رجایی! فرزندتان، آقا کمال، علاقه دارد یکی از این موتورها را گاهی سوار شود، چون اجازه نداشتیم، چندبار هم مانع شدیم و نخواستیم خلافی صورت گرفته باشد! اینک خواستم از شما استدعا کنم اگر موافق باشید، اجازه دهید یکی از آنها را گاهی در اختیارشان بگذاریم که خواسته این نوجوان ارضا گردد.

برادر رجایی که همین‌طور از پله‌ها پایین می‌آمد، گفت: کدام موتورها؟ پاسخ داد: همین موتورها که در جنب این پله‌هاست. و او که شاگرد و تربیت‌یافتهٔ مکتب عدالت علی«علیه السلام» بود و نهج‌البلاغه را خوب خوانده و دستوراتش را به کار بسته و حتی برای وزرای دولتش نیز دیکته می‌کرده است، در کمال صراحت و قاطعیت گفت: «فلانی! مگر این موتورها مال پدر آقا کمال است! که به ایشان اجازه سواری یکی از آنها را بدهم؟! اینها متعلق به ۳۶ میلیون نفر است. چگونه و با چه مجوزی موافقت بکنم که حق آنها را به آقاکمال بدهم تا از آن برای خواسته شخصی خود استفاده کند؟ حاشا و کلا!»

بعد با لحن ملایم که معمولاً پس از هر سخنِ باصلابتی به‌کار می‌گرفت در پاسخ آن برادر که گفته بود: پس اجازه بدهید از بیرون برای ایشان تهیه کنم، با روشی معلمانه و رأفت پدرانه اظهار داشت: بله، البته پسرم آقاکمال خواسته‌ای دارد و حق هم دارد که چنین باشد، اما وقتی که از این جلسه برگشتم، در این مورد با هم صحبت خواهیم کرد و چاره‌ای خواهیم اندیشید! و…

اما او دیگر هیچ‌گاه برنگشت! چرا که، تقریباً حدود ۲۰ دقیقه بعد، جانش را در راه تحقق همین اجرای حق و عدالت باخت و خود به ملکوت اعلا پرواز کرد.

منبع: کانال تلگرامی آب و آتش

منبع خبر


مسئولیت این خبر با سایت منبع و جالبتر در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

advanced-floating-content-close-btn
advanced-floating-content-close-btn

پنجره اخبار