فرمانده شهید قرارگاه خاتم از زاویهای که نمیشناسید

باشگاه خبرنگاران جوان – سردار علی شادمانی را اگرچه در دوران حیاتش برخیها میشناختند، اما آنچه را در راه جهاد فیسبیلالله انجام داده بود، کمتر کسی میدانست، مردی که در اوج جوانی لباس سربازی برای اسلام را به تن کرد و تا پایان عمرش از تن در نیاورد. او که با شهدایی، چون حاج حسین
باشگاه خبرنگاران جوان – سردار علی شادمانی را اگرچه در دوران حیاتش برخیها میشناختند، اما آنچه را در راه جهاد فیسبیلالله انجام داده بود، کمتر کسی میدانست، مردی که در اوج جوانی لباس سربازی برای اسلام را به تن کرد و تا پایان عمرش از تن در نیاورد. او که با شهدایی، چون حاج حسین همدانی، شهید چیتسازیان و… نان و نمک خورده بود تا آخر بر عهدی که با دوستان شهیدش بست ماند و سرانجام در ۴ تیر سال ۱۴۰۳ در حالی توسط اسرائیل به شهادت رسید که تازه چند روز بود به فرماندهی قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا (ص) منصوب شده بود.
برای اینکه بیشتر با زوایای شخصیتی این فرمانده شهید آشنا شویم دقایقی پای صحبت خانم «ملیحه فرجی» نشستیم و او برایمان از روزهای زندگی مشترکشان گفت.
انقلاب فرهنگی مسیر تحصیلم را عوض کرد
من اصالتاً همدانی هستم و در همین شهر هم بزرگ شدم و تحصیلات را به پایان رساندم، بعد از اخذ دیپلم تصمیم داشتم برای ادامه تحصیل در رشته حقوق به تهران مهاجرت کنم، اما بهدلایلی، آزمون اصلی را به سال بعد موکول کردم، در این میان، دایی بزرگم اصرار داشت در رشته تربیت دبیر ثبتنام کنم، چون نمره خوبی کسب کرده بودم و مسئولین دانشکده نیز که از دوستان دایی بودند و سوابق درسی مرا میدانستند از حضور من بهعنوان دانشجو در این مرکز استقبال کردند.
من پیشنهاد دایی را پذیرفتم و در دانشکده تربیت دبیر مشغول به تحصیل شدم. در این دوره آموزشی هم توانستم دانشجوی نمونه دانشکده شوم، برای همین رؤسای دانشگاه گفتند؛ «پس از دو سال تحصیل میتوانی بدون نیاز به آزمون ورودی، برای ادامه تحصیل به تهران بروی و آنجا درست را ادامه دهی.»، اما در همان دوران انقلاب فرهنگی شد و دانشگاهها تعطیل شدند. من هم تصمیم گرفتم حالا که در همدان ماندم در آموزش و پرورش استخدام شوم و به عنوان دبیر دینی، عربی و قرآن در مدارس تدریس کنم. گرچه رشته تحصیلی بنده شامل تمامی دروس علوم انسانی میشد، اما به دلیل شیوه تدریس مورد توجه دانشآموزان بودم و به همین علت والدین اصرار داشتند تدریس سه درس فوق را در تمامی کلاسها بر عهده بگیرم و تدریس تاریخ و جغرافیا و سایر دروس علوم انسانی باشد برای معلمهای دیگر.
ملاقات با امام خمینی (ره)
همزمان با آغاز تظاهرات انقلابی، به همراه دانشآموزان در راهپیماییها شرکت میکردیم. برنامهریزیهایمان هم به گونهای بود که آقای فراهانی از فعالان انقلابی هماهنگ کرده بود جمعیت تظاهر کننده رأس ساعت ۱۰ صبح به مدرسه ما برسند، همان وقت دانشآموزان هم از کلاسها خارج شده و به آنها ملحق شویم. بسیاری از دانشآموزان پیشینهی مذهبی داشتند مثل فرزند آقای اکرمی و دیگر فعالان انقلابی، که پدرانشان سابقه زندانی شدن داشتند و فعالیتهای سیاسی میکردند. این پیشینه باعث شده بود که این دانشآموزان از روحیه انقلابی بالایی برخوردار باشند و به سرعت وارد فعالیت شوند. با خروج حدود ۵۰۰ دانشآموز از مدرسه، شعار «درود بر خمینی» طنینانداز میشد. البته، سه یا چهار نفر از دانشآموزان که شغل پدرانشان ایجاب میکرد با ما مخالفت کنند، پرچم ایران را برافراشته و علیه ما شعار میدادند. این برنامه هر روز تکرار میشد.
تا اینکه اداره آموزش و پرورش تعطیل شد و بنده برای فعالیتهای بیشتر به تهران آمدم و در منزل دو تا از خواهرانم که در پایتخت ساکن بودند رفتم و به آنها گفتم آمدم تا هم فعالیتهای انقلابیام را بیشتر کنم و هم اگر امام خمینی (ره) به تهران تشریف آوردند، به دیدار ایشان بروم. آرزویم هم بعد از آمدن امام از پاریس فراهم شد و در صفهای طولانی ایستادیم تا ایشان را لحظاتی ملاقات کنیم.
من عاشق تدریس هستم
بعد از پیروزی انقلاب و آرام شدن اوضاع کشور مدارس هم مجدد بازگشایی و من برگشتم همدان. مسئولان آموزش و پرورش به خاطر اطلاعی که از فعالیتهای من داشتند از من خواستند همراه با دانشآموزان انقلابی، در فعالیتهایی، چون پاکسازی مدرسه از تصاویر شاه و فرح و کتابهای نامناسب در ساعات بعد از ظهر، کمکشان کنیم. سپس از من خواستند مدیر مدرسه شوم، اما این را نپذیرفتم و گفتم من عاشق تدریس هستم و دوست دارم هر آنچه میدانم را در اختیار دانشآموزان قرار دهم و به آنها خدمت کنم بنابراین هیچ مسئولیت مدیریتی یا پستی را نخواهم پذیرفت و تا زمان بازنشستگی، هم بر این عهدم باقی ماندم.
مراسم عقدی که نمونهاش را ندیدید
پس از تشکیل بسیج در سال ۱۳۵۸، آموزش دفاعی هم آغاز شد. یکی از جاهایی که آموزش نظامی داده میشد پادگان ابوذر بود. من هم همراه دوستانم برای گذراندن دورههای آموزشی به آنجا رفتیم. پس از اتمام دوره، خودم مسئول آموزش خواهران بسیجی و دبیران مدارس شدم. آموزشها در دبیرستانها برگزار میشد.
همزمان در کلاسهای آموزشی هلال احمر هم شرکت کردم مدارکش را گرفتم و مجوز فعالیت در این زمینه را هم داشتم. دختر جوان فعالی بودم و همین جنب و جوش موجب شد توجه یکی از همکارانم که خاله آقای شادمانی بود نسبت به من جلب شود. یک روز آمد و گفت: پسر خواهر پاسداری دارم که مثل خودت بسیار فعال هست. اگر اجازه بدهی، برای خواستگاری به خانهتان بیاییم. آن زمان واقعیتش به خاطر همین فعالیتها چند نفر دیگر از من خواستگاری کرده بودند. در پاسخ به خاله هم مثل بقیه گفتم: میخواهم درسم را در تهران ادامه دهم و به همین دلیل فعلا تمایلی به ازدواج ندارم. با این حال، او چندین مرتبه دیگر درخواست کرد برای خواستگاری بیایند. از آنجا که پدرم در قید حیات نبود و برادرانم هم با ازدواج من مخالفت میکردند، با این استدلال که دانشجوی نمونه هستم و بهترین مسیر، ادامه تحصیل در تهران است، هر بار این خواسته را رد میکردم. حتی یادم هست یکبار خواستگاری رسمی هم به خانه آمدند، اما باز جوابم منفی بود. من از علی آقا بدم نیامده بود، اما شرایط برای جواب مثبت جور نبود. تا اینکه عموی بزرگم، خدا رحمتش کند، یک روزی به منزل ما آمد و گفت: عموجان! من نکات مثبت زیادی در این جوان میبینم. اگر خودت هم صلاح میدانی و موافقی که با او ازدواج کنی، با برادرانت صحبت میکنم و رضایت آنها را میگیرم. بعد از این صحبت عمو متقاعد شدم جواب مثبت بدهم. بعد گفت: پس خودت با او تماس بگیر تا برای عقد بیاید محضر. گفتم:، اما من بارها با او جواب منفی دادم، حالا چطور تماس بگیرم؟ عمو گفت: اشکالی ندارد، شما حالا تماس بگیر، انشاءالله مشکلی پیش نمیآید. اگر بخواهی به واسطه بسپاری این میان ممکن است حرفهای دیگری هم گفته شود.
خلاصه، با علی آقا تماس گرفتم. گوشی را که برداشت نمیدانستم دقیقا چه باید بگویم؛ به هر حال با هر سختیای که داشت حرفم را زدم. او که هم خوشحال شد و هم شوکه، با تعجب گفت:، اما من همین الان همراه تعدادی از برادران سپاه در حال اعزام به جبهه هستیم، (آقای شادمانی آن زمان فرمانده عملیات سرپل ذهاب بود) و نمیتوانم خانوادهام را بیاورم. گفتم: اشکالی ندارد، شما میتوانید با همان تویوتا که به جبهه میروید، قبلش بیایید محضر عقد کنیم و بعد بروید جبهه. یادم هست دوشنبه بود و ما به توصیه امام خمینی (ره) که فرموده بودند: مستحب است روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه بگیرید و هر دو نفرمان روزه بودیم. در واقع علی آقا کسی بود که خودش هم در مراسمش غافلگیر شد.
سر وقت مقرر رسیدیم محضر و مراسم عقد بسیار سادهای داشتیم. مهریهام یک جلد کلامالله مجید، یک سری کامل کتابهای تفسیر المیزان، یک سری کامل کتابهای شهید مطهری و یک سری کامل کتابهای علی شریعتی بود. به این دلیل این مهریه را انتخاب کردم که در دوران دانشجویی، این کتابها برای آگاهسازی و زمینهسازی فکری دانشجویان بسیار مناسب بود. پس از اتمام مراسم عقد، آقای شادمانی با برادر و عمویم دیده بوسی کرد و رفت.
وقتی به برادرم موضوع را گفتم که میخواهم با چنین کسی ازدواج کنم، یکبار ماشینی که مخصوص حمل شهدا بود را نشانم داد و گفت تا میخواهی با کسی ازدواج کنی که ممکن است یک روز برود و این شکلی برگردد. گفتم ممکن است من با یک پزشک یا مهندس و … هم ازدواج کنم و یک روز وقتی به خانه میآید در راه تصادف کند و بمیرد.
آقای شادمانی، چون با همین تفکراتم آشنا شده بود میگفت: حتی اگر برای ادامه تحصیل به تهران هم میرفتی باز صبر میکردم برگردی تا با تو ازدواج کنم.
جالب است وقتی رسیده بود محضر به دوستانش میگوید همینجا داخل ماشین بمانید، من چند دقیقه میروم و بر میگردم. وقتی برگشته بود از او پرسیده بودند: اینجا کجا بود که با لباس نظامی آمدی؟ میگوید: رفتم عقد کردم و برگشتم. دوستانش بسیار تعجب میکنند و میگویند: واقعا زندگیات را هم انقلابی شروع کردی. ما وقتی میخواستیم عقد کنیم، فیلمبردار میآوردیم، کت و شلوار میپوشیدیم، اما تو چه ساده رفتی و عقد کردی و برگشتی!
زندگی در دو اتاق
همسرم بعد از عقد رفت و یک ماه بعد از جبهه برگشت و زندگی مشترک بسیار سادهای را در دو اتاق آغاز کردیم. آقای نوروزی فرمانده وقت سپاه همدان به ما گفت: ما خانهای اجاره کردیم که چهار اتاق دارد؛ دو اتاق برای شما و دو اتاق برای ما. بیایید با هم زندگی کنیم. ما هم فوراً قبول کردیم و با وسایل مختصر و به قول خودم، عالی رفتیم زیر یک سقف. همان روزهای اول هم با خانواده دو خواهرم رفتیم مشهد و همان شد ماه عسلمان.
موقع بازگشت از مشهد، علی آقا گفت: باید تعدادی مهر و جانماز بخریم و سوغات ببریم، چون همه دوستانم گفتند برای تبریک میآیند خانهمان. همینطور هم شد. وقتی رسیدیم، یک شب همسرم گفت: ۵۰ نفر از دوستانم برای شام میآیند. من هم برای ۸۰ نفر غذا آماده کردم، چون میدانستم احتمالا از این تعداد بیشتر خواهند بود. وقتی رسیدند نماز جماعت برگزار کردند و حال و هوای خوبی داشتند. یکی از مهمانها که همکلاسی دانشگاهم بود به نام آقای فراهانی که بعدها هم شهید شد، به کتابخانه ما نگاه کرد و کتابی را دید که خودشان به من هدیه داده بود. اسم کتاب «هستیبخش» بود که خودش زیر آن امضا زده بود. وقتی این را میبیند از آقای شادمانی میپرسد: شما با خانم فرجی ازدواج کردید؟ او هم میگوید: بله. شهید فراهانی توضیح میدهد واقعیتش این است که این خانم به قدری در دانشگاه فعالیت داشت، که هیچ وقت فکر نمیکردم به این زودی تن به یک زندگی ساده بدهد. متاسفانه، تمامی آن پاسدارانی که به منزل ما آمده بودند، بعدها به شهادت رسیدند؛ از جمله شهید فراهانی، شهید چیتسازیان و …
احترام بزرگترها خیلی برایم مهم بود
خدا به ما پنج فرزند داد، یک دختر و چهار پسر. اسم بچهها را هم با همدیگر توافقی انتخاب میکردیم. بعد سر مسئله اسم دخترم که شد، نظر من اسم زهرا بود. خاله شوهرم گفت:، اما هم مادر شوهرتان زهراست، هم خواهرتان. چون شما ملیحه هستی اسم دخترت را بگذار مهدیه. احترام بزرگترها خیلی برایم مهم بود. پذیرفتم و گفتم: خیلی خوبه.
درگیری بامنافقین
ازدواج ما مصادف بود با سال ۱۳۵۹ همزمان با فعالیتهای منافقین. خانهای که اجاره کرده بودیم، به دلیل شناسایی شدن به عنوان محل زندگی فرمانده سپاه و همسرم که فرمانده عملیاتی بود، چندین بار مورد مزاحمت منافقین قرار گرفت، اما ما دقیقاً نمیدانستیم آنها منافقین هستند.
تا اینکه روزی برای خرید از منزل خارج شدم. پس از بازگشت، دیدم خانه بهمریخته. پتوهای سفیدی دور تا دور خانه پهن کرده بودیم که، چون با پوتین وارد شده بودند همش گِلی شده بود. وسایل داخل کمدها را خالی کرده بودند وسط اتاق و همه جا به هم ریخته بود. مشکوک شدم و با خود گفتم: اگر علی آقا از مأموریت برگشته باشد و دنبال چیزی بگردد، باز هم خانه را به این شکل نمیریزد. آن زمان که آنها حمله کرده بودند، آقای نوروزی هم اسیر شده بود.
از لای در اتاق نگاه کردم و دیدم چند نفر چفیه بر صورت دارند و تمامی اسباب و اثاثیه آقای نوروزی را هم وسط زمین خالی کردند. متوجه شدم به دنبال اسلحه هستند. از آنجا که خودم آموزش دیده بودم، کلتی که همراهم بود را سریعاً مسلح کردم و کنار تلفن خانه ماندم. در فرصتی که فراهم شد با آقای بهمنی که او هم اکنون شهید شده و از بچههای سپاه بود، تماس گرفتم و وضعیت خانه را برایش توضیح دادم. او گفت: فوری از خانه خارج شو، آنها منافقین هستند؛ و اگر شما را ببینند میکشند.
با همان حالت مسلح، کنار در ایستادم و با خود گفتم اگر در را باز کنم، اینها زودتر متوجه حضورم میشوند، بعد یا آنها من را میکشند یا من آنها را. پس مسلح بودن بهتر است. مسلح ماندم تا اینکه صدایشان را از در اتاق آقای نوروزی شنیدم که بیرون آمدند. همزمان با خروج آنها، سپاه هم رسید، البته نتوانستند دستگیرشان کنند. با پیگیریهای بعدی متوجه شدیم یکی از همسایگانمان در همان ساختمان، جزو منافقین بوده که در چندین ترور، هم شرکت داشتند و بعد از مدتی دستگیر شدند. ما از آن خانه به خانه دیگری نقل مکان کردیم، اما باز هم منافقین خانه جدیدمان را پیدا کرده بودند.
یک روز دیگر صبح زمستانی که برف زیادی باریده بود، علی آقا آماده شده بود تا برود سر پل ذهاب، اما هر کاری کرد ماشینش روشن نشد. چند نفر از همسایهها آمدند ماشین را هول دادند و روشن کردند. چون چند دقیقه رفتنش طول کشید، دوستانی که با او قرار داشتند آمدند ببینند نکند اتفاقای افتاده، همان لحظه من دیدم خانمی زیر چادرش اسلحه گرفته و وارد ساختمان شد. من سریع اطلاع دادم و پاسدارها دستگیرش کردند و مدت طولانی هم در زندان بود.
هرگز غر نزدم یا گلایه نکردم
با اینکه خانم جوانی بودم و همسرم اغلب اوقات آن هم در اوایل زندگی که همه چیز شیرینتراست، نبود، اما هرگز غر نزدم یا گلایه نکردم. همان روز اول هم با هم صحبت کردیم و او به من گفت: شاید بروم و دو ماه دیگر برگردم، شاید هم یک سال دیگر و شاید شرایط شما اینگونه باشد. من هم به علی آقا گفتم: حتماً باید کارم را ادامه دهم، فعالیت اجتماعی داشته باشم، همچنین به خانهداری و بچهداری خواهم رسید. حتی زمانی که بچهها به دنیا میآمدند، در دوران بارداری قرآن ختم میکردم. به هیچ وجه استراحت زیادی نداشتم.
من از یک ساعت بعد خودم خبر ندارم
بعدها خانه بزرگتری اجاره کردیم. یک روز زنگ زدم به علی آقا و گفتم: مدرسهای که میروم خیلی از منزل دور است، خانه را عوض کنم و برویم نزدیک مدرسه. او هم قبول کرد ولی گفت: ببینید، من الان از یک ساعت بعد خودم خبر ندارم. شما هر کاری خودت صلاح میدانی و میتوانی انجام بدهی، انجام بده. خلاصه خانهای پیدا کردیم و در آنجا یک سنگر و پناهگاه هم ساختیم. در پناهگاه آب و … بود. با توجه به شرایطی که با بچهها داشتم، باید زود منتقلشان میکردم پناهگاه. یک بار آژیر قرمز زده شد و ما بیرون رفتیم. گفتند: جنگ تمام شد!
یکی از مسائل مهمی که شهید شادمانی داشت، مسئله ولایتپذیری و استکبارستیزی در او بود که مصداق این آیه است: «یاایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» ما هم قطعاً در آن تاریخ، در آن برهه از زمان، میدانستیم که فرمان، فرمان امام خمینی است. ایشان جانشین امام زمان (عج) هستند و هر فرمانی بدهند، اطاعت میکنیم. یعنی اطاعت از امام کردیم، اطاعت از امام اطاعت از آقا رسولالله است و اطاعت از آقا رسولالله (ص) اطاعت از خداست و اینکه روی حرف امام هیچکس نمیتواند حرف بزند و همیشه هم من در مدرسه صحبتم از اطاعت از رهبر بود.
تلخترین روز
روز فوت امام خمینی (ره) یکی از تلخترین روزهای ما بود. دیگر به تهران مهاجرت کرده بودیم. وقتی اخبار از تلویزیون پخش شد به شدت گریه کردم و تا مدتها اشک میریختم. آن زمان فرزند کوچکم را هم باردار بودم. خیلی مفصل گریه کردم و شاید این تنها کار من نبود، بلکه همه مردم ایران، مسلمانان و شیعیان جهان در خارج نیز همه برای امام گریستند. واقعیتش حس میکردم حالا ضربه محکمی به انقلاب میخورد، اما امام خمینی (ره) خیلی خوب برنامهها را چیده بودند و روی افراد شناخت داشت. مخصوصاً شناخت از شخصیتی مثل امام خامنهای که ایشان را فردی میشناختند که میتواند صلاحیت رهبری را داشته باشد. من چند باری سخنرانیهای آقای خامنهای را گوش کرده بودم، حرفهایی که میزدند، واقعاً به دلم نشست و وقتی ایشان انتخاب شدند، ما خیلی خوشحال شدیم. از یک طرف ناراحت بودیم در رابطه با فقدان امام، ولی خوشحال شدیم که امام خیلی خوب و سریع جانشین خودشان را انتخاب کرده بودند.
منبع: تسنیم
مسئولیت این خبر با سایت منبع و جالبتر در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0