شرح حال وحشی بافقی شاعر عاشق؛ از شکست عشقی تا اشعار سوزناک!

شایانیوز– کمالالدین یا شمسالدین محمد مشهور به وحشی بافقی (۹۳۹–۹۹۱ هجری قمری) یکی از پرآوازهترین شاعران قرن دهم ایران است؛ شاعری از عصر صفوی که نام او در تاریخ ادبیات او با «غزل عاشقانه»، «شوریدگی روح» و «بیپروایی در کلام» گره خورده است. زندگی او، هرچند چندان طولانی نبود، اما سرشار از نشانههای روحی ملتهب
شایانیوز– کمالالدین یا شمسالدین محمد مشهور به وحشی بافقی (۹۳۹–۹۹۱ هجری قمری) یکی از پرآوازهترین شاعران قرن دهم ایران است؛ شاعری از عصر صفوی که نام او در تاریخ ادبیات او با «غزل عاشقانه»، «شوریدگی روح» و «بیپروایی در کلام» گره خورده است. زندگی او، هرچند چندان طولانی نبود، اما سرشار از نشانههای روحی ملتهب و دلی آشفته است؛ چنانکه از همان تخلّص «وحشی» میتوان به رگههای سرکشی و شوریدگی درونیاش پی برد. گویی عشقی سوزان در قلبش زبانه میکشید!
زندگی و مسیر شعری
وحشی در شهر بافق از توابع یزد زاده شد و در همانجا تعلیمات ابتدایی را دید. سپس برای تکمیل دانش و بهرهگیری از محافل ادبی، راهی یزد و کاشان شد و مدتی هم در قزوین، که آن زمان پایتخت صفویان بود، حضور داشت. برخلاف بسیاری از شاعران همعصرش که وابسته به دربار یا دستگاههای حکومتی بودند، وحشی روحی آزاد و مستقل داشت و چندان به مدیحهسرایی روی خوش نشان نداد. مدیحهسرایی به عمل ستایش و تمجید از فرد یا موضوعی خاص، معمولاً از طریق شعر و کلام، گفته میشود. «مدیحه» از ریشه مدح به معنای ستایش و تمجید است و به کسی که مدیحه میخواند، مدیحهسرا یا مداح گفته میشود.
او شعر و ادبیات را فقط برای بیان اندیشه ها و احساسات خود در پیش گرفت؛ نه برای کسب مال و ثروت.
همین استقلال وحشی بافقی، هرچند باعث شد روزگار اقتصادیاش چندان آسان نباشد، اما شخصیت شاعر را از قید و بندهای رایج رها کرد و زبان او را به زبانی صریح، بیپرده و گاه تند بدل ساخت. او این بی پردگی و تندی را در اشعارش ریخت و همین امر شعر او را ته به امروز ماندگار و از تمامی شاعران متمایز کرده است.
شوریدگی و ریشههای آن
تخلّص «وحشی» بیش از یک نام است؛ نمایانگر روحی است که نمیخواست در قید چارچوبهای رسمی و متعارف بگنجد. در اشعار او همواره دو مضمون در هم تنیده دیده میشود: شوق سوزان عشق و گلایه از بیوفایی و رنج زمانه. او شاعری است که از «خواستنِ بیپایان» و «نداشتنِ همیشگی» میگوید؛ از زخمی که همواره باز است و التیام نمییابد. این همان شوریدگی است که زندگی و شعر او را یکسره دربرگرفته و او را از بسیاری از همعصرانش متمایز کرده است.
حضور یک عشق؟
یکی از پرسشهای مهم درباره وحشی بافقی، منشأ این همه از عشق گفتن و شکایتهای جانسوز است. منابع تاریخی درباره جزئیات زندگی شخصی و عاطفی او تصویر چندان روشنی به دست نمیدهند؛ اما به نظر بسیاری از پژوهشگران ادبی، شعر او چیزی فراتر از تخیل صرف است. تصویرهای زنده و تجربههای سوزناک در غزلهایش نشان میدهد که وحشی احتمالاً تجربهای عمیق از عشق داشته، عشقی که یا ناکام مانده یا با جدایی و فقدان همراه بوده است. در برخی روایتها، از دلبستگی او به معشوقی نام میبرند که سرانجام به وصال نرسید. اگرچه این روایتها دقیق و مستند نیستند، اما شور و حرارت درون اشعار او چنین احتمالی را تقویت میکند.
زبان گلایه و صدای اعتراض
ویژگی دیگر شخصیت و شعر وحشی، زبان تند و گلایهآمیز اوست. در دیوانش بارها میتوان ردّی از اعتراض به بیوفایی یاران، ریاکاری روزگار و بیاعتنایی معشوق یافت. انگار او از زمانه گلهمند بود.
وحشی بافقی شاعری نبود که خود را در قید مدیحهسرایی و تعارفهای معمول حبس کند؛ بلکه در عوض، بیپروا از رنجها و شکستها خودش گفت. همین صداقت بیپرده و بیاعتنایی به هنجارهای ادبی و اجتماعی، او را به شاعری «وحشی» و در عین حال صمیمی بدل ساخت.
وحشی بافقی را باید نماد شاعری دانست که «دل شوریده» و «زبان بیپرده» را به شعر فارسی هدیه کرد. او در میان شاعران عاشقانهسرا جایگاه ویژهای دارد. غزلهای او هنوز هم به واسطه صداقت عاطفی، زیبایی بیانی و حکایتگری از رنجها و آرزوهای انسانی، طراوت و دلپذیری خود را حفظ کردهاند؛ گرچه اغلب بسیار تلخاند!
شوریدگی وحشی بافقی، ترکیبی از استقلال روحی، تجربههای شخصی از عشق و ناکامی و اعتراض به رنجهای زمانه بود. او شاعری است که «شوریدگی» نه تنها لقب یا ویژگی جانبیاش، بلکه ماهیت اصلی زندگی و شعرش بود.
گزیدهای از اشعار این شاعر خوش سخن را با هم میخوانیم:
دوستان! شرح پریشانی من، گوش کنید
داستان غم پنهانی من، گوش کنید
قصهٔ بیسر و سامانی من، گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من، گوش کنید
شرح این آتش جانسوز، نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟
روزگاری، من و دل، ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسلهمویی بودیم
کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود
نرگس غمزهزنش، اینهمه بیمار نداشت
سنبل پُرشکنش، هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش، من بودم
باعث گرمی بازارشدش، من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد، رسوایی من، شهرت زیبایی او
بس که دادم همهجا شرح دلارایی او
شهر پُر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان، عاشق سرگشته، فراوان دارد
کِی سرِ برگِ منِ بی سر و سامان دارد؟
مسئولیت این خبر با سایت منبع و جالبتر در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0