زاهدی و مادورو از اصفهان تا کاراکاس؛ اوضاع فلک همچنان بی سر و پاست

هرچه در اطراف این خبر بیشتر بیاندیشی در حیرتی عمیقتر فرو می روی. این چه عجایب قصه‌ای‌است؟ رییس‌جمهور را مگر می‌شود دزدید؟ گفت ما کردیم شد. این آدمیزاد گنده‌ی ناساز و متکبر خودهمه‌چیز پندار، رسما به سرتاپای هرچه قاعده و نظم و قانون و حقوق بین‌المللی است نجاست مالیده و انگشت شصت نشان داده به هر چه سازمان و نهاد و مرکز جهانی، علی‌الخصوص سازمان شریف و وزین ملل متحد. 

ترامپ اکنون مظهر قوی‌ترین اراده در جهان است و این اراده با قدرت و توانایی حداکثری قرین شده است البته در حدود اراده و قدرت ممکن بشری. آن‌هم بی‌قید بی‌افسار بی‌ترمز بی‌ملاحظه بی‌بالاتر و بالاسر در هیچ کجای جهان. آنچه بخواهد می‌کند آنچه بخواهد می‌گوید بی‌هیچ نگرانی از ناپسندی یا ناگواری کارش یا نسنجیدگی سخنش. معیار و میزان خودش است. از بد ماجرا این موجود هیچ از پلیدی و پلشتی کم ندارد یعنی ریشه اراده‌اش در کثیف‌ترین پساب و فاضلابی است که می‌تواند از امتزاج شیرابه‌ی همه رذایل در یک مرداب گرد بیاید. حالا این معجون رذالت و قدرت تصمیم‌گیر یگانه جهان شده است بی‌مهار. دلش می‌خواهد شب چند نفر را بفرستد یک رییس‌جمهور و زنش را با لباس خواب بردارند بیاورند در گوشه‌ای از آمریکا در بازداشتگاه. بعد با کت و شلوار سیاه جلوی خبرنگاران بایستد بگوید ما ونزوئلا را اداره می‌کنیم. آنجا نفت دارد آنجا را می‌خواهیم. اگر یکی از این خبرنویس‌ها هم بپرسد چرا؟ لابد پاسخش چهارتا لیچار است مثل همان‌ها که بار ژورنالیست‌های سیاه‌بخت می‌کند.

ما البته از ابن ربوده‌شدن‌ها در همین تاریخ نزدیکمان چند نوبت تجربه کرده‌ایم. بله بزرگترهای دنیا هر وقت هوس کرده‌اند توی سر رجال ما هم زده‌اند و با پس‌گردنی تحقیر در خاک شریف خودمان اسیرشان کرده‌اند یا امر فرموده‌اند به تبعید و اخراج از وطن. یکی رضاشاه است که عبرت بزرگی است اما چه‌کم‌اند عبرت‌گیرندگان. به شاه مملکت که شبها خواب اتحاد با هیتلر را می‌دید گفتند جل و پلاسش را جمع کند و برود به جنوب. حتی نمی‌دانست به کجا پرتش کرده‌اند. از بندرعباس به هند که رسیدند شاه نگون‌بخت را اجازه ندادند وارد بمبئی شود و پنج روز در کشتی معطل ماند تا کشتی دیگری برسد و او را به آفریقای جنوبی ببرد. رضاشاه کبیر اجازه نداشت محل تبعیدش را انتخاب کند در حالی‌که پسرش شاه ایران بود و پسرش حق نداشت او را به ایران بازگرداند در حالی‌که شاه ایران بود. وه چه شاه و شاه‌زاده‌ای. آنچه در ژوهانسبورگ و جزیره موریس بر او گذشت رقت‌انگیز است.سال‌ها بعد هم که جنازه‌اش را با نگرانی بازگرداندند از واکنش مردم می‌ترسیدند. این داستان پادشاه کشور ما بود که این چنین تحقیر شد. 

داستان دیگر اما شنیدنی‌تر است. فضل‌الله زاهدی یار وفادار رضاشاه که در غائله شیخ خزعل و سرکوب شورش جنوب و جنگ سیمیقتو و ماجرای ترکمن‌صحرا به او خدمت کرده بود به فرماندهی لشکر اصفهان منصوب شده بود. او سر و سری با آلمان‌ها هم پیدا کرده بود. لااقل انگلیسی‌ها اینطور ادعا کرده‌اند. هیتلر قصد داشت با تصرف مصر به سمت فلسطین و اردن و عراق حرکت کند و وارد ایران شود و خود را به هند برساند. از جبهه دیگر هم قصد تصرف شوروی را داشت و به سمت استالینگراد پیش‌ می‌رفت. اگر هیتلر به هند دست می‌یافت شاید کار جنگ را در جبهه شرقی یکسره می‌کرد. نیروهایی هم در ایران مستقر کرده بود و با برخی عشایر هم مراوداتی داشت. در تحلیل انگلیسیها سرخط تنظیم ارتباطات آلمانها در ایران سرلشکر زاهدی بود برای کاهش نفوذ آلمان‌ها آنها سرلشکر زاهدی فرمانده لشکر اصفهان را از خانه‌اش در اصفهان دزدیدند بدون شلیک یک گلوله و به فرودگاهی نظامی در اطراف قم منتقل کردند و با هواپیما به فلسطین فرستادند. بله به همین زیبایی. داستانی هالیوودی هم دارد ماجرای دستگیری او توسط افسر جوان انگلیسی مک لین که بروید بخوانید. خیلی هم جذاب است برای ساختن فیلم و سریال به‌جای خزعبلاتی که دنبالچه‌های ساواک از عصر پهلوی می‌سازند و به‌خورد مغز بی‌دفاع ملت می‌دهند. البته که دوره‌ی پست‌فود خوری است. جناب سرلشکر تا سال ۱۳۲۴ یعنی تا پایان جنگ جهانی دوم در فلسطین که در تصرف بریتانیا بود اسیر انگلیسیها بود کسی هم از او خبر نداشت. بعد او را برگرداندند. سال‌ها بعد جبران کرد. بعد از آن البته او همچنان از موثران در تاریخ معاصر ایران است و اگر شجاعت و تهور او نبود به گمان من کودتای ۲۸ مرداد علیه مصدق به نتیجه نمی‌رسید.

او که وزیر کشور مصدق بود و بعد از  اختلاف نظر با مصدق در کابینه از مخالفان او شده بود از وزارت کناره‌گرفته بود اما از سیاست نه. در کودتا حکم نخست‌وزیری را از شاه دریافت کرد شاه از ایران گریخت و او با کمک آمریکاییها و انگلیسیها میدان را در اختیار گرفت و مصدق را سرنگون کرد. محمدرضا شاه البته بعدها از ترس نفوذش او را به عنوان نماینده ایران در سازمان ملل راهی آمریکا کرد . زاهدی عصبانی بود اما چه‌چاره با بخت گمراه و آنجا ماند تا مرد. 

این هم قصه دیگری از برخورد تحقیرآمیز با رجال ایرانی در خاک ایران. حقا خفت‌آور است بیگانه چنان دست‌درازی کند و برخود روا بداند که این‌گونه ملتی را خوار نماید. دولتمرد ایرانی هرکه باشد و هرچه کرده باشد اختیارش به دست بیگانه نیست .
اخبار این روزهای جهان بی‌شباهت به همین اتفاقات نیست. حالا گردش ایام این جهان سست بی‌بنیاد کی و چگونه این اراده غدار را مهار خواهد کرد خود حتما حکایت شگفت‌آور دیگری است به تماشا نشسته‌ایم.

منبع خبر


مسئولیت این خبر با سایت منبع و جالبتر در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

advanced-floating-content-close-btn