واکنش متفاوت یک مادر هنگام شنیدن خبر شهادت پسرش

باشگاه خبرنگاران جوان – بیش از ۳۰ ساعت از شهادتش گذشته بود. هیچکدام از همکارانش شمارهای از خانواده نداشتند و تلفن همراهش نیز در حالت پرواز قرار داشت. شرایط جنگی، دسترسی فوری به پروندهها را هم ناممکن کرده بود. زمان میگذشت و بیخبری سنگینتر میشد. بیا بازی ببین ماینکرفت | هیچی نگفت… یواشکی وین گرفت!

باشگاه خبرنگاران جوان – بیش از ۳۰ ساعت از شهادتش گذشته بود. هیچکدام از همکارانش شمارهای از خانواده نداشتند و تلفن همراهش نیز در حالت پرواز قرار داشت. شرایط جنگی، دسترسی فوری به پروندهها را هم ناممکن کرده بود. زمان میگذشت و بیخبری سنگینتر میشد.
بیا بازی ببین
ماینکرفت | هیچی نگفت... یواشکی وین گرفت! |
|
ماینکرفت | کی فکرشو میکرد توی بدوارز انقدر کمپ جوابه!!! |
تا اینکه یکی از همکاران، ناگهان چیزی به یاد آورد؛ ابوالفضل زمانی گفته بود یکی از بستگانش در محلهای تعمیرگاهی دارد. همان شد تنها نخ امید.
شب بود و به احتمال زیاد تعمیرگاه بسته؛ قرار شد صبح فردا یکی از همکاران به آن نشانی برود، شاید بتواند ردّی از خانواده شهید ابوالفضل باقری پیدا کند.
صبح روز بعد، پیش از آنکه آن همکار از مأموریت کوتاهش برگردد و به مجموعه برسد، مادر ابوالفضل و داییاش خودشان را به محل کار او رسانده بودند. سه روزی میشد که از پسرشان خبری نداشتند و دل ناآرامشان آنها را تا اینجا کشانده بود.
مدیر مجموعه با دیدن آنها، دلش فرو ریخت. دست در دست میکرد و مدام با خودش میگفت چگونه میشود این خبر را به مادر گفت. پیش از این، خبر شهادت چند همکار دیگر را رسانده بود، اما این بار فرق داشت.
با خودش میگفت: «آقا ابوالفضلی که هنوز لباس دامادی نپوشیده… و حالا شربت شهادت را نوشیده… خب! مادر است دیگر…»
دقایقی بعد، آن همکار از راه رسید. هنوز کاملاً وارد مجموعه نشده بود که مدیر با صدایی گرفته به او گفت: «کجایی مهندس… صبح اول وقت اینجا نبودی که ببینی، عاشورایی شده بود.»
بالاخره با هر سختی که بود، مدیر مجموعه خبر را گفت؛ گفت که این رزمنده اسلام به دیدار مقتدایش، آقا اباعبدالله الحسین(ع)، نائل شده است. هنوز جملهاش تمام نشده بود که مادر ابوالفضل به سجده افتاد؛ آن هم سجده شکر.
سپس آرام گفت: «همسرم آقا اسماعیل از جانبازان دفاع مقدس بود و به شهادت رسیده است… حالا پسرم هم به دیدار پدرش رفت.»
مدیر مجموعه که تا همین لحظات پیش دنبال واژهای برای گفتن خبر میگشت، با دیدن این ایمان و صلابت، اشک در چشمانش حلقه زد؛ اما نگذاشت اشکها بر گونهاش جاری شود.
مادر ابوالفضل از چند روز پیش از شهادت پسرش گفت؛ از وقتی که ابوالفضل به او گفته بود: «مادر، میدانی من چه دعایی دارم؟ برایم دعا کن.» و وقتی او پاسخ داده بود: «انشاءالله هر چه خیر است اتفاق بیفتد»، ابوالفضل گفته بود: «نه مادر! دعا کن به آرزویم برسم… اما تو باید راضی باشی.»
و اینگونه بود رضایت مادر را خرید و حالا آقا ابوالفضل، همراه با ولیامرش، سیدعلی خامنهای، از آسمانها نظارهگر موفقیتهای این روزهای رزمندگان اسلام است.
منبع: فارس
مسئولیت این خبر با سایت منبع و جالبتر در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.







ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0