همشهری آنلاین – ثریا روزبهانی: حامد، مجنون روزهای ویرانشدهای است که لیلیاش را نه در دوری که زیر آوار خانهشان گم کرد. لیلایی که تنها یک سال و سه ماه از همنفسی با او گذشته بود و آرزوهای کوچک و بزرگشان تازه در آستانه شکفتن بود. او هنوز هم رفتن محدثه و یازده عزیز دیگرش را باور ندارد. حامد میرزایی این روزها مرد تنهای پلاک۱۲ کوچه جاجرودی است. آن روز حدود ۴۵ دقیقه پیش از انفجار خانه را ترک کرده بود و حالا او مانده تا روایتگر این اتقاق باشد و اعتقاد دارد بیان آن رسالتی است که تا همیشه به دوش دارد.

بیا بازی ببین
در پلاک ۱۲ کوچه جاجرودی، جایی نزدیک میدان رسالت، ساختمانی قرار داشت که سالها پیش به دست ماشاالله میرزایی ساخته شده بود و اکنون با بزرگ شدن فرزندان و نوهها او میخواست همه در کنار هم زندگی کنند. به همین خاطر دوباره این زمین ساخته و به یک ساختمان چند واحدی تبدیل شد. حال و هوای عجیبی در این خانه حاکم بود، صبحها اغلب سفره صبحانه در خانه مادربزرگ پهن میشد و همه قبل از رفتن برسر کارشان، چند دقیقهای دور هم جمع میشدند و تا شب زندگی در این خانه جریان داشت. حس و حالی که دیگر برای هیچ کدام از ساکنان رقم نمیخورد.
حامد میرزایی ناخودآگاه چشمانش برای چند لحظه بسته میشود و آن روز مانند فیلمی تراژدی پشت پلکهایش نقش میبندد، او میگوید: «من همیشه آن ساعت خانه بودم، اما آن روز اتفاقی حدود یک ساعت زودتر بیرون رفتم. مجموعهای داشتیم که قرار بود بازگشایی کنیم و رفتم ببینم شرایطش چطور است. همانجا بودم که صدای انفجار آمد و ساختمان لرزید. از پنجره نگاه کردم و دیدم سمت خانه ما مورد اصابت قرار گرفته. با عجله به سمت خانه راه افتادم و در راه مدام با اعضای خانواده تماس میگرفتم. اول به همسرم زنگ زدم. تلفن از دسترس خارج و به بقیه هم که زنگ میزدم همینطور بود. در همان فاصله چند اصابت دیگر هم رخ داد. فکر میکنم یکی از شدیدترین حملات جنگ تحمیلی سوم به همان کوچه بود. وقتی به ابتدای کوچه رسیدم، هنوز امید داشتم که فقط پایگاه بسیج داخل کوچه هدف قرار گرفته باشد.» اما یکی از دوستانش جملهای گفت که تا همیشه در ذهنش ماند: «گفت: کل کوچه رو زدن» و واقعا هم کل کوچه را زده بودند. جاجرودی دیگر یک کوچه نبود. زخم باز تهران بود.
خانهای که دیگر ویرانه بود
حامد از اولین کسانی بود که خودش را به محل رساند. آنچه مقابل چشمانش بود، دیگر شباهتی به خانه نداشت. نه راهپلهای مانده بود، نه دیواری، نه پنجرهای که از پشت آن کسی صدایش کند. تنها اسکلت نیمسوختهای از ساختمانی فرو ریخته مانده بود و مردی که نام عزیزانش را فریاد میزد. در آن ساختمان ۱۷ نفر شهید شدند که ۱۲ نفر از آنها اعضای خانواده میرزایی بودند و همگی در این حادثه جان باختند.
سعید میرزایی، ژیلا غفاریان، محدثه رضایی، مریم محمودی، ماشاالله میرزایی، زهرا عبداللهی، حمید میرزایی، هادی میرزایی، نیوشا میرزایی، احمد میرزایی، اکرم میراسماعیلی و مهدیار میرزایی. حتی خدمتکاری که برای نظافت عید به خانه میرزاییها آمده بود هم پر کشید. اهالی این خانه کوچکترینشان نوجوانی ۱۷ ساله بود و مسنترینشان پیرمردی ۹۲ ساله. یکی تازه به فکر کنکور بود، یکی تازه عقد کرده بود و برایش جهاز میخریدند، یکی سالها کار کرده بود تا کسبوکارش را راه بیندازد، یکی صبحانه همه را آماده میکرد و یکی هر روز در پارک ورزش میکرد و هنوز کسی باورش نمیشد ۹۲ سال دارد.
حامد میگوید: «خانواده ما همیشه کنار هم زندگی میکردند. فکر میکردیم چه خوب است همه دور هم هستیم. هیچوقت فکر نمیکردیم یک روز همین کنارهم بودن، چنین فاجعهای رقم بزند.»

۲۰روز میان خانه و تکههای تن
پس از انفجار حامد نزدیک به ۲۰روز در محل ساختمان ماند و روزها در کنار نیروهای امدادی میان آوارها میگشت و شبها در ماشینش میخوابید تا شاید روزنه امیدی برای زنده پیدا شدن عزیزانش وجود داشته باشد. چون تعدادی از ساکنان دیگر ساختمان زنده از زیر آوار پیدا شده بودند، اما روایت امروز حامد برخلاف امیدهای آن روزها تلخ و دردناک است: «من خودم مثل بچههای هلال احمر داخل ساختمان را میگشتم. همه را خودم شناسایی کردم. بعضی وقتها یک تکه از بدن پیدا میشد و باید کنکاش میکردم که متعلق به چه کسی است. شدت انفجار به حدی بود که بسیاری از پیکرها متلاشی شده بودند و برخی تنها با آزمایش DNA شناسایی شدند، اما از پدرم هنوز حتی همان تکههای کوچک هم پیدا نشده. صحنههایی که دیدم هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. یک پا پیدا میشد و من یک ساعت نگاه میکردم ببینم برای پدرم است یا پدربزرگم یا پیکر مادربزرگم زهرا عبداللهی، حدود یک ماه بعد پیدا شد. زنی که سالها صبحها برای همه صبحانه آماده میکرد و خانواده را دور یک سفره جمع میکرد.»
ما فقط ایرانی بودیم
فاجعه تنها به خانواده میرزایی محدود نشد. در همان کوچه، پدری و مادری که برای برداشتن وسایل کودکشان به خانه برگشته بودند زیر آوار جان باختند. در ساختمان روبهرو نیز یک جوان نابینا در میان قربانیان بود. کوچهای که تا پیش از آن یک محله آرام مسکونی بود، حالا در روایت بسیاری از مردم به «کربلای ایران» و «شلمچه تهران» تبدیل شده است. بعد از حادثه، زخم دیگری هم برای خانواده میرزایی باز شد. زخم قضاوتها و کنایهها. عدهای در فضای مجازی نوشتند لابد این خانواده وابسته بودهاند، لابد ساختمان هدفی داشته، لابد خودشان خواستهاند بمانند. اما حامد با صراحت از خانوادهاش میگوید؛ از مردمی عادی، با زندگی معمولی، با تفاوت دیدگاه، با گلایهها و اعتراضها، اما با یک نقطه مشترک «ایرانی بودن». این روایت، فقط روایت سوگ نیست. روایت مردمی است که شاید همنظر نباشند، شاید گلایه داشته باشند، اما وقتی پای خاک وطن به میان میآید، باز هم خودشان را از این خانه جدا نمیدانند. او میگوید: «پس از حادثه، برخی در فضای مجازی تلاش کردند خانواده را به گرایشهای سیاسی خاص نسبت دهند، اما پاسخ من روشن است. خانواده ما شاید از نظر سیاسی شبیه خیلیها نبودند و انتقاد هم داشتیم. ولی در نهایت ایرانی بودیم. ایران را دوست داشتیم. خیلی از اعضای خانواده میتوانستند مهاجرت کنند، اما ماندند چون فکر میکردند اگر قرار است کشور درست شود، خودمان باید درستش کنیم. من فکر نمیکنم کشوری که انقدر مدعی قدرت نظامی است همچین اشتباهی را نباید انجام بدهد.» از آن خانه بزرگ و پرجمعیت، حالا تنها یک نفر باقی مانده است. مردی که میگوید شاید زنده ماندنش بیدلیل نبوده است. مردی با شانههای خالی از همه تکیهگاههایش ماند تا روایت کند چگونه در یک بعدازظهر خانهشان به کربلای ایران تبدیل شد. حامد میگوید: «من فکر میکنم رسالتم این است که نگذارم اسم این شهیدان فراموش شود. خانواده من آدمهای معمولی بودند که داشتند زندگی عادیشان را میکردند.» خانهای که زمانی پر از خنده و رفتوآمد بود، امروز دیگر وجود ندارد؛ اما روایت دوازده شهید یک ساختمان، هنوز در کوچه جاجرودی ادامه دارد.

لحظهای که کمرش شکست
اما شاید سختترین لحظه برای او، پیدا شدن پیکر همسرش بود. محدثه رضایی، بانویی ۲۶ ساله که تنها یک سال و سه ماه از ازدواجشان میگذشت و سرشار از شور زندگی با آرزوهای کوچک و بزرگ بود. آنها سالها برای ساختن زندگی مشترک تلاش کرده بودند و حتی قرار بود همان روز مجموعه کاری مشترکشان را افتتاح کنند و چشم به راه ثمره عشقشان در همان پلاک۱۲ باشند. حامد میگوید: «وقتی پیکر یک خانم پیدا شد من را برای شناسایی صدا کردند. هوا تاریک بود. موهایش فر را نشانم دادند که زیر خاک، سفید شده بود. اول فکر کردم مادربزرگم است. اما وقتی نزدیک شدم خال بالای لب و گوشوارهاش را دیدم. آنجا فهمیدم محدثه منه. شدت انفجار به حدی بود که تنها بخشی از بدنش باقی مانده بود. وقتی همسرم را خاک میکردم، حس میکردم تمام آرزوهایی که داشتیم را با دست خودم دفن میکنم. هنوز بعضی وقتها بهش زنگ میزنم یا پیام میدهم. برای تولد سال گذشتهاش به او یک ماشین کوئیک هدیه دادم و آن هم زیر آوار دفن شد. اکنون سهم من از این زندگی تنها یک خرس عروسکی برای پشت موبایل است که از برایم یادگار مانده.»حامدهنوز هم باور نکرده که باید با خاک حرف بزند. شاید دردناکترین جملهاش همین باشد: «همسرم را که میخواستم خاک کنم، خیلی سخت بود. حس میکردم حجم آرزوهایی که داره دفن میشود را روی دوش خودم دارم. این فقط خاکسپاری یک پیکر نبود. دفن یک زندگی بود. دفن یک «ما» بود. دفن فرداهایی بود که هنوز نیامده، تمام شدند.»

و …قطعه۴۲
بسیاری از شهدای این خانواده در قطعه ۴۲ بهشت زهرا آرام گرفتهاند. قطعهای که برای حامد، دیگر فقط یک بخش از بهشت زهرا نیست؛ تکهای از تمام زندگی اوست. هر بار که به آنجا میرود، با دلی آشفته میان مزارها راه میرود و نمیداند اول باید کنار کدام عزیز بایستد. جایی که به گفته حامد برای او به مکانی عجیب تبدیل شده است. «هر بار که میروم نمیدانم اول سر کدام قبر بروم. مادرم، پدربزرگم یا همسرم. حس میکنم اگر پیش یکی بیشتر بمانم، آن یکی از من ناراحت میشود. من وقتی به بهشت زهرا میروم، مدام بین قبرها در رفت و آمدم. گاهی به کسانی که فقط یک عزیز در آنجا دارند حسادت میکنم.» این رفتوآمد میان مزارها، خودش شکلی از دلتنگی است. دلتنگی برای کسانی که هر کدام، یک تکه از جان او را با خود بردهاند. آدمی که یک عزیز از دست داده، دلش به یک سنگ، یک نام، یک مزار بند میشود. اما حامد، دلش را میان چندین سنگ گذاشته است.



ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0