به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در دلنوشته ابوذر ابراهیمی ترکمان آمده است:
بیا بازی ببین
ماینکرفت | هیچی نگفت... یواشکی وین گرفت! |
||
ماینکرفت | کی فکرشو میکرد توی بدوارز انقدر کمپ جوابه!!! |
سلام اکبر آقا
از بس که جان نداشتی ترجیح دادی بمیری و نمانی، تمام عمرت به جز یکبار ما را خنداندی، آنهم درست همین موقع جان نداشتنت بود که گریستیم.
میخواهم با زبان پرویز شاپور با تو سخن بگویم، حتماً میشناسیاش، کاریکلماتورهایش بینظیر است. راستی ممکن است در آنجا که هستی او را ببینی، شاید هنوز هم ریش انبوه داشته باشد. اگر خواستی با او روبوسی کنی، به پیشنهاد عمران صلاحی حتماً با نی ببوسش.
اکبر جان میدانی که روزهای آخر، قبل از اینکه جان نداشته باشی، دکتر معالجت یک جلسه را صرف گفتگو با عزرائیل کرد تا شاید بتواند منصرفش کند که نشد و روحت ترجیح داد برای پرواز به آسمان، پیلهٔ جسم را سوراخ کند و در نهایت به همآغوشی جسم و جانت پایان دهد. مرگت دستمزد یک عمر زندگانیات بود؛ البته که دستمزد خوبی است برای تو، چون آنگونه که من میفهمم پاداش شخصی چون تو در آن دنیا که عمری مردم را خنداندهای و با معرفت هم خنداندی، آنقدر هست که به تمام گلایههایت از دستمزدهای دنیوی پایان دهد و تا بینهایت راضی باشی.
زمان دست تمام موجودات را میگیرد و به درب خروج هدایت میکند. پیش از تو، خیلیها را هدایت کرده و پس از تو نیز هم خواهد کرد. اصلاً عمری بین در ورودی و در خروجی زندگی سرگردانیم. همه ما با زندگی باید به اندازه عمرمان کنار بیاییم، اما با مرگ تا بینهایت، زیرا بالاخره خطوط موازی مرگ و زندگیِ همهمان در جایی با هم تلاقی کرده، تمام لذتها را تلافی میکنند.
پیشتر همیشه مدرسهات دیر میشد، اما نمیدانم چرا به مرگ که رسید، زود شد. خیلی زود رسیدی. مرگ تو ارزش یک عمر زندگی کردن را داشت؛ از آن مرگهایی بود که جناب مرگ برایت کلاه از سر برداشت.
چشمهای آدمبرفیها وقتی به آفتاب میخورد پر از اشک میشود، اما تو حتی وقتی آدمبرفی شدی، همه را از بین خنده و غمخنده به سوی قهقهه کشاندی. من همیشه فکر میکنم که آخرین برف، کفن زمستان است و به همین دلیل روی برف، دنبال رد پای زمستان نمیگردم. در «آدمبرفی» نشان دادی که برفی نباید بود، ژرفی باید بود که بودی. به نظرم جسدت را در روزنه امیدت دفن کردند. روزنه امیدت فقط کرمِ حضرت کریم نبود؟ خالهجانت در مراسم تشییع گفت که پشت و پناهش بودی. دمت گرم اکبرآقا، نشان دادی که هنوزم بچه نازیآبادی. یادت میآید در نازیآباد، جوادیه و فلاح و امامزاده حسن، حتی باغبانها هم مهربان بودند و وصیت میکردند با آبی که میخواستند جسدشان را بشویند، گلها را آب بدهند؟ همان وقتها که وقتی از هم جدا میشدیم به جای «میبینمت» میگفتیم «خداحافظ»، بقال سرکوچه وقتی پول بهش میدادی نمیگفت «از خرید شما متشکرم»، میگفت «خدا بده برکت».
اما الآن همهچی فرق کرده. همه مدرن شدند. عینک دودی از ملزومات لاینفک در تشییع جنازه هنرمندها شده. راستی چرا خورشید مردم را اینقدر اذیت میکند؟ اگر خورشید خودش عینک دودی بزند، لازم نیست بقیه مردم، حتی سلبریتیها، عینک دودی بزنند.
شریفینیا که کلکلهات با او دیگر از طرف تو خاموش شد، خداییش برات سنگ تمام گذاشت و گفت از دختر بچه قنداقی تا پیرزن صد و ده ساله را میتوانستی بازی کنی. باید میگفت شصت و شش ساله، به نظرم حواسش جای دیگری بود که فقط خودت و شریفینیا میدانید.
کُلِّ نمک فیلمهای دهنمکی تو بودی، رفتی و فقط دِهاش ماند. همین دهنمکی باعث شد «رسوایی» را رسوا کنی و چه خوب هم رسوا کردی. از حالوروزش میشد فهمید که بخشی از وجود هر دو را کندی و بردی.
اکبرآقا!
اصلاً همه مردم ایران دلتنگت هستند. به نظرم اگر قطرات اشکهایی که برایت ریخته شده را جمع میکردند، میشد تابوت خودت را با قایق حمل کرد؛ قایق روان بر روی اشکهای روان.
اکبرآقا، من از دور فهمیده بودم که چقدر المیرا رو دوست داری، گمان میکنم المیرا و مادرش هم اگر بدانند که چه جای خوبی هستی، آرام شوند.
راستی اکبر جان، آنجا اگه مرحوم پدرت را دیدی بپرس ببین به روزههایی که گرفته ایرادی نگرفتند؟ اگر هم گرفته باشند، از فرشتههایی که خنده بر لبهایشان نشاندی، اگر بخواهی، گیرها رو رفع میکنند.
تو ۳۷ سال پیش «ای ایران» را وقتی که سرگروهبان مکوندی بودی خواندی، حالا که اینقدر محبوب هر دو سوی درِ ورودی و خروجی هستی، منتظر «ای ایران» خواندنت در جمع دوستانه با محمدعلی کشاورز، عزتالله انتظامی، داود رشیدی، مهرجویی و کیارستمی و همه بزرگان هنر ایرانیم.
بخواه تا خدا برای ما ملت ایران هم بخواهد. خدا برات بخواهد.
یا حق
۵۹۵۹










ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0