کد خبر : 535807
تاریخ انتشار : یکشنبه 18 مرداد 1405 - 14:01

بهشت؛ از سفره‌مادر تا آسمان

بهشت؛ از سفره‌مادر تا آسمان

همشهری آنلاین – ترنم صادقی و سیده کلثوم موسوی: سرکشی اقوام را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کرد و می‌گفت که صله‌رحم برکت زندگی و عمر می‌شود. اما نشد که دامادی پسر را جشن بگیرد چون ۱۱اسفند ۱۴۰۴محسن شیخ‌محمدی در خیابان پاسداران با اصابت موشک آمریکایی به محل کارش بال شهادت گشود و آسمانی شد. سراغ مادر شهید،

همشهری آنلاین – ترنم صادقی و سیده کلثوم موسوی: سرکشی اقوام را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کرد و می‌گفت که صله‌رحم برکت زندگی و عمر می‌شود. اما نشد که دامادی پسر را جشن بگیرد چون 11اسفند 1404محسن شیخ‌محمدی در خیابان پاسداران با اصابت موشک آمریکایی به محل کارش بال شهادت گشود و آسمانی شد. سراغ مادر شهید، احترام گرامی‌گلچین، می‌رویم تا از سبک زندگی فرزند شهیدش برایمان بگوید.

بیا بازی ببین

ماینکرفت | هیچی نگفت... یواشکی وین گرفت!ماینکرفت | هیچی نگفت... یواشکی وین گرفت!
ماینکرفت | کی فکرشو میکرد توی بدوارز انقدر کمپ جوابه!!!ماینکرفت | کی فکرشو میکرد توی بدوارز انقدر کمپ جوابه!!!

 

بانو احترام گرامی‌گلچین، مادر شهید محسن شیخ‌محمدی، کارمند بهزیستی است. با اینکه سختی‌ها و مشکلات زیادی را به واسطه شغل و نوع کارش دیده است اما وقتی از پسرش می‌گوید از شدت غصه لب‌هایش به لرزه می‌افتد: «محسن از بچگی مقید به احترام به پدر و مادر و بزرگ‌ترها بود. از همان بچگی اگر کسی به او حرفی می‌زد یا حدیث و روایتی را بیان می‌کردند، طوری که بی‌ادبی نشود، از آنها منبع حدیث و روایت را می‌خواست و می‌آمد از ما هم می‌پرسید. بزرگ‌تر که شد وقتی می‌خواست حدیثی به زبان بیاورد اول در مورد آن تحقیق می‌کرد. حرف هیچ‌کس را بدون تحقیق قبول نداشت. همیشه قرآن را با معنی و تدبر می‌خواند و می‌گفت که هیچ کلامی مثل کلام خدا مرا آرام نمی‌کند. می‌گفت هیچ‌چیز را بدون دلیل و منطق قبول نکنید چون وقتی در قیامت از شما سؤال می‌شود نمی‌توانی بگویی چون فلانی گفت من هم قبول کردم.»

آخرین خداحافظی
وقتی یک مادر می‌خواهد لحظه بی‌بازگشت فرزند دلبندش را روضه کند از قد و بالای پسر می‌گوید: «از در که وارد خانه می‌شد برایش اسپند دود می‌کردم و ۴‌قل می‌خواندم. وقتی خبر شهادتش را شنیدم زمین زیر پایم خالی شد و حس کردم بین زمین و آسمان قرار گرفته‌ام. نمی‌دانستم زنده‌ام یا مرده، فقط گفتم مرا ببرید محسنم را ببینم. خواهرزاده‌ام گفت محل کارش را موشک زده‌اند و محسن شهید شده. وقتی او را دیدم پیکرش سالم بود. خواستم برای آخرین بار چشمان زیبایش را ببوسم، چون بارها چشم‌هایش را بوسیده بودم. اما دیدم، آن‌چه نباید می‌دیدم. پسرم یکی از چشم‌های زیبایش را از دست داده بود. اما برای من هنوز هم زیبا بود. همان چشمش را بوسیدم و گفتم مادر نذر چشمانت شود تو هنوز هم برای من زیبایی.»

غذای مادرم، بهشتی است
مادر است و برای تربیت دردانه پسرش از جان و دل مایه گذاشته تا به ثمررسیدنش را ببیند. اما الان با غم از دست‌دادن جگرگوشه‌اش آمال‌ها و آرزویش بر باد رفته است. مادر شهید تعریف می‌کند: «اهل خودنمایی نبود، خوش‌رو بود و همیشه لبخند بر لب داشت. به صله‌رحم اهمیت می‌داد، سرزدن به فامیل و اقوام درجه‌یک در برنامه‌های هفتگی‌اش بود. سر سال مالی که می‌رسید خمسش را جدا می‌کرد تا برکت از مالش نرود؛ چون اعتقاد داشت پرداخت خمس واجب شرعی است و باعث برکت مال می‌شود.» مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «تا جایی که یادم می‌آید بسیار صبور بود و در تمام مسائلی که برایش پیش می‌آمد مثل اتفاقات و مشکلات زندگی صبوری می‌کرد. اگر به او ظلم می‌شد با عصبانیت برخورد نمی‌کرد و همیشه به طرف مقابل زمان می‌داد تا به واقعیت پی ببرد. پرخاشگر و بهانه‌گیر نبود و هر غذایی که درست می‌کردم می‌گفت غذایی که مادرم درست کرده باشد، طعم غذای بهشت دارد.»

آرزوهای مادر
نگاهش را به قاب عکس پسرش می‌دوزد؛ جای خالی محسن، دلتنگی مادر را بیشتر کرده است. با همان بغض و حسرت از فرزندش می‌گوید: «ساده‌پوش بود اما همیشه آراسته و خوش‌لباس. از همان کودکی با هم‌سن‌وسالانش با مهربانی رفتار می‌کرد. کمک به افراد ناتوان را دوست داشت. اگر متوجه می‌شد کسی نیاز به کمک یا مشکلی دارد، از هر راهی که می‌توانست تلاش می‌کرد تا گرهی از کارش باز کند. اگر کسی نیاز به دارو داشت، برای تأمین آن تلاش می‌کرد. اگر هزینه بیمارستان بود، پرداخت می‌کرد. برای تازه‌عروس‌هایی که توان خرید جهیزیه نداشتند، با کمک خیرین وسایل مورد نیاز منزل را فراهم می‌کرد.» مادر شهید یاد خاطره‌ای از پسرش می‌افتد؛ خاطره‌ای که بغضش را می‌شکند و اشک‌هایش جاری می‌شود: «یک روز با هم برای اقامه نماز جماعت به مسجد رفتیم. من در قسمت خواهران نشسته بودم که ناگهان صدای قاری قرآن بلند شد. دلم لرزید؛ صدا برایم آشنا بود. محسن، جگرگوشه‌ام، بود که با صوت، قرآن می‌خواند. همان لحظه صدایش را ضبط کردم و همیشه به آن گوش می‌دادم. محسن هیچ‌وقت از فعالیت‌هایش حرف نمی‌زد. اهل خودنمایی نبود. آن روز بعد از نماز که او را دیدم، به شوخی گفتم ای‌کلک! در مسجد قرآن می‌خوانی و به من نگفتی. حالا آرزو دارم فقط برای یک لحظه آن روز دوباره تکرار شود؛ تا محسنم را در آغوش بگیرم و آتش دلم آرام شود.»

منبع خبر


مسئولیت این خبر با سایت منبع و جالبتر در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

..

.

تازه ها

advanced-floating-content-close-btn
advanced-floating-content-close-btn