خبرآنلاین: ساختن فیلم درباره پیامبر اسلام، از همان ابتدا یک مسئله معمول سینمایی نبوده است. فیلمساز نه فقط با دشواری بازسازی یک دوره تاریخی روبهروست، بلکه باید درباره شخصیتی تصمیم بگیرد که برای بیش از یک میلیارد مسلمان، شخصیتی مقدس و فراتر از قهرمانان معمول تاریخی است. بنابراین پرسش فقط این نیست که «چه چیزی را میتوان نشان داد؟»؛ پرسش دشوارتر این است که چه چیزی را نباید نشان داد، از چه زاویهای باید روایت کرد و چگونه میتوان میان تاریخ، ایمان و قواعد درام سینمایی تعادل برقرار کرد؟
مصطفی عقاد و مجید مجیدی، با فاصلهای نزدیک به چهار دهه، هر دو به سراغ همین مسئله رفتند؛ اما پاسخهایشان تقریباً در دو سوی متفاوت یک طیف قرار گرفت.
بیا بازی ببین
ماینکرفت | هیچی نگفت... یواشکی وین گرفت! |
|
ماینکرفت | کی فکرشو میکرد توی بدوارز انقدر کمپ جوابه!!! |
عقاد در سال ۱۹۷۶ «الرساله» را ساخت؛ فیلمی که در ایران با عنوان «محمد رسولالله» شناخته شد. روایت او از آغاز بعثت شروع میشود و از دعوت پیامبر، مقاومت قریش و شکنجه مسلمانان، هجرت، بدر و احد تا فتح مکه پیش میرود. مجیدی چهار دهه بعد، در سال ۱۳۸۶، دوربین خود را به نقطهای کاملاً متفاوت برد: کودکی پیامبر، پیش از بعثت.
در نگاه اول، مقایسه این دو فیلم اجتنابناپذیر است؛ اما مقایسه آنها تنها زمانی معنا پیدا میکند که یک تفاوت اساسی را در نظر بگیریم: عقاد بیشتر فیلمی درباره تولد و گسترش اسلام ساخت، در حالی که مجیدی میخواست به شکلگیری شخصیت محمد پیش از پیامبری بپردازد. همین تفاوت، تقریباً تمام انتخابهای بعدی دو پروژه را توضیح میدهد.
نخستین مسئله: پیامبر را چگونه نشان بدهیم؟
شاید دشوارترین مسئله «الرساله» برای عقاد نه جنگ بود، نه بودجه و نه حتی بازسازی مکه؛ بلکه این سؤال بود که چگونه میتوان فیلمی درباره زندگی پیامبر ساخت، بدون اینکه خود پیامبر را روی پرده نشان داد. عقاد راهی را انتخاب کرد که بعدها به یکی از مهمترین ویژگیهای فیلم تبدیل شد: پیامبر دیده نمیشود، اما حضور او در همهجا احساس میشود. دوربین در بسیاری از صحنهها جایگاه پیامبر را میگیرد. مخاطب از زاویه نگاه او به جهان نگاه میکند، اما چهرهاش را نمیبیند. صدای او نیز شنیده نمیشود. شخصیتهایی مانند حمزه، بلال، ابوسفیان و هند، در نتیجه، به چشمها و گوشهای تماشاگر تبدیل میشوند.
این تصمیم در دهه ۱۹۷۰ فقط یک احتیاط مذهبی نبود؛ یک راهحل سینمایی بود. قهرمان اصلی فیلم تقریباً هرگز دیده نمیشود، اما حذف او نباید باعث حذف مرکز درام میشد. عقاد توانست این تناقض را به بخشی از زبان فیلم تبدیل کند: غیاب پیامبر، خود به یک حضور سینمایی تبدیل شد.
همین رویکرد بعدها یکی از دلایلی بود که «الرساله» توانست برای طیفهای مختلف مسلمانان قابلپذیرشتر باشد. البته این به معنای آن نیست که فیلم از همان ابتدا بدون مخالفت بود.

عقاد برای ساخت «الرساله» از هالیوود پول نگرفت
مسیر تولد «الرساله» بسیار دشوارتر از تصویری است که امروز از یک فیلم کلاسیک و جاافتاده در ذهن داریم. عقاد سالها برای ساخت فیلمی درباره پیامبر و آغاز اسلام تلاش کرد. او برای فیلمنامه با عالمان اسلامی مشورت کرد و تلاش کرد از ابتدا حساسیتهای مذهبی را در ساختار فیلم وارد کند.
اما هالیوود حاضر نشد سرمایه ساخت چنین پروژهای را تأمین کند. در نهایت منابع مالی از کشورهای عربی فراهم شد و پروژه به یک تولید بینالمللی تبدیل شد. حتی انتخاب لوکیشن نیز تبدیل به بحران شد. فیلمبرداری در مراکش آغاز شد، اما در میانه تولید، فشارهای سیاسی و مذهبی باعث توقف پروژه شد. طبق گزارشهایی درباره تاریخ تولید فیلم، گروه پس از توقف فیلمبرداری در مراکش به لیبی منتقل شد و معمر قذافی رهبر لیبی بودجه ادامه کار را داد و بقیه فیلم در آنجا ادامه یافت. حتی نسخههای انگلیسی و عربی فیلم نیز به شکل جداگانه با گروههای بازیگری متفاوت ساخته شدند.
این یعنی «الرساله» از همان ابتدا یک پروژه آرام و عادی نبود. فیلم برای ساخته شدن مجبور بود از میان ملاحظات مذهبی، سیاست دولتهای منطقه، دشواری تأمین مالی و حساسیتهای بینالمللی عبور کند. جالبتر اینکه حتی پس از پایان تولید نیز دردسرها ادامه پیدا کرد.
در یکی از عجیبترین حوادث پیرامون فیلم، در جریان اکران آن در واشنگتن، گروهی مسلح که تصور کرده بود آنتونی کوئین نقش پیامبر را بازی کرده است، وارد ساختمانی متعلق به سازمان بی نای بیریث (یک سازمان خدماتی یهودی) شدند و گروگانگیری کردند. این سوءتفاهم نشان میداد که فیلم حتی پیش از آنکه مخاطب درباره محتوایش قضاوت کند، با مجموعهای از حساسیتهای سیاسی و مذهبی درگیر شده بود. و این فقط یکی از اتفاقات عجیب پیرامون «الرساله» بود.
حتی سالها بعد، در سال ۲۰۱۵، اعتراض به نمایش فیلم در یک سینمای گلاسگو نشان داد که حساسیتها درباره این اثر همچنان پایان نیافته است. گاردین در آن زمان یادآوری کرد که «الرساله» از ابتدا با جنجال همراه بوده و نسخه انگلیسی و عربی آن نیز به دلیل حساسیتهای مذهبی مسیر دشواری را طی کردهاند.
آنتونی کوئین؛ ستارهای که قرار بود غرب را وارد داستان کند
عقاد یک مسئله دیگر را هم بسیار جدی گرفته بود: اگر مخاطب غربی چیزی درباره اسلام نمیداند، چگونه باید او را وارد این جهان کرد؟ پاسخ او تا حد زیادی آنتونی کوئین بود. کوئین در آن زمان فقط یک بازیگر مشهور نبود؛ چهرهای جهانی بود که مخاطبان غربی او را از فیلمهایی مانند «لورنس عربستان» و «زوربای یونانی» میشناختند. عقاد نقش حمزه را به او داد؛ شخصیتی قدرتمند که میتوانست بار بخش مهمی از درام را بر دوش بکشد. این انتخاب، یک استراتژی ارتباطی بود. مخاطب غربی با ورود کوئین، یک چهره آشنا در برابر خود میدید و از طریق او وارد جهانی ناآشنا میشد.
عقاد حتی به دوبله هم اکتفا نکرد. او دو نسخه مستقل انگلیسی و عربی ساخت و برای نقشهای اصلی از گروههای بازیگری متفاوت استفاده کرد. یعنی از همان ابتدا دو مخاطب را در ذهن داشت: مخاطب عرب و مخاطب غربی. این یکی از تفاوتهای اساسی پروژه عقاد با فیلم مجیدی است.

عقاد میخواست اسلام را برای غرب ترجمه کند
سالها بعد، عقاد درباره انگیزهاش برای ساخت فیلم توضیح داد که زندگی به عنوان یک مسلمان در غرب باعث شده احساس کند باید تصویری واقعیتر از اسلام به مخاطب غربی ارائه کند و فاصله میان دو جهان را کاهش دهد.عقاد فقط نمیخواست یک فیلم مذهبی بسازد؛ او به نوعی پروژه ارتباطی فکر میکرد. به همین دلیل، فیلم او به سراغ دورهای رفت که از نظر دراماتیک سرشار از کشمکش بود: ایمان و کفر، برده و ارباب، مهاجرت، شکنجه، جنگ، شکست و پیروزی. در «الرساله» اسلام در حال شکل گرفتن است و برای شکل گرفتن باید با مقاومت روبهرو شود. بنابراین جنگهای بدر و احد و فتح مکه صرفاً صحنههای اکشن نیستند؛ بخشی از ساختار تاریخی روایتاند. اما چهار دهه بعد، مجید مجیدی وقتی وارد میدان شد که دقیقاً نسبت به همین تصویر انتقاد داشت.
مجید مجیدی پیش از نمایش فیلمش، درباره نسبت خود با «الرساله» صریح بود. گاردین در ۳۰ ژانویه ۲۰۱۵، در گزارشی درباره پروژه مجیدی، نوشت که کارگردان ایرانی معتقد است فیلم عقاد حق مطلب را درباره زندگی پیامبر ادا نکرده، زیرا به گفته او «فقط جهاد و جنگ» را نشان میدهد و «تصویر اسلام در آن فیلم، تصویر یک شمشیر است. مجیدی الزاماً نمیگفت جنگهای صدر اسلام نباید روایت شوند. مسئله او این بود که اگر مخاطب غربی تنها از طریق سینما با اسلام آشنا شود، آیا روایت جنگ و فتح میتواند تصویر کاملی از پیامبر و اسلام بسازد؟ این پرسش در سال ۲۰۱۵ معنای دیگری هم پیدا کرده بود. مجیدی فیلمش را در جهانی میساخت که پس از ۱۱ سپتامبر، جنگهای افغانستان و عراق و ظهور گروههایی مانند داعش، واژههای «اسلام»، «جهاد» و «تروریسم» بیش از پیش در رسانههای غربی کنار یکدیگر قرار گرفته بودند.
بنابراین او به جای جنگ، به کودکی، رحمت، خانواده، محبت و تکوین شخصیت رفت. اگر عقاد میپرسید «اسلام چگونه شکل گرفت؟»، مجیدی میخواست بپرسد: محمد چگونه شکل گرفت؟
انتخاب کودکی؛ تصمیمی مذهبی یا یک ریسک دراماتیک؟
انتخاب دوران کودکی در ظاهر تصمیمی منطقی بود، اما از نظر فیلمنامهای تصمیم بسیار خطرناکی بود. مجیدی عملاً بخش بزرگی از عناصر کلاسیک یک حماسه تاریخی را کنار گذاشت: جنگ، فتح، بحران سیاسی و کشمکش آشکار. در عوض باید فیلم را بر پایه چیزهایی میساخت که ذاتاً کمتر دراماتیکاند: نشانه، خاطره، رابطه، فضا، معنویت و معجزه. این انتخاب البته فقط تصمیم شخص مجیدی نبود.
محمدمهدی حیدریان، مدیر پروژه، بعدها توضیح داد که اطلاعات تاریخی درباره کودکی پیامبر بسیار محدود است و حتی در یکی از منابع چندجلدی زندگی پیامبر، تنها حدود ۲۵ صفحه به دوران کودکی اختصاص داشته است. تیم سازنده برای همین منظور با تاریخدانان، بزرگان و مراجع گفتوگو کرده و برخی روایتهای مشهور را که غیرقابل اتکا میدانستند کنار گذاشته است. در واقع پروژه مجیدی از یک خلأ تاریخی آغاز شد. مسئله این بود که چگونه میتوان از دورهای که منابع درباره آن کم و گاه متعارض است، یک فیلم بلند ساخت؟
مقیاس پروژه نیز از همان ابتدا نشان میداد که قرار نیست با یک فیلم معمولی روبهرو باشیم. پروژه از سال ۱۳۸۶ وارد مرحله تولید شد و سالها در سکوت پیش رفت. برای بازسازی مکه و مدینه قرن ششم، شهرک عظیمی در حوالی قم ساخته شد. بخشی از فیلم نیز در آفریقای جنوبی فیلمبرداری شد، چرا که هند اجازه فیلمبرداری پروژه را صادر نکرد. گاردین در گزارش خود از تولید فیلم به همین دکورهای عظیم و فیلمبرداری مخفیانه اشاره کرد. ویتوریو استورارو، فیلمبردار این پروژه که سهبار برنده اسکار شده، پشت دوربین قرار گرفت و ای.آر. رحمان موسیقی فیلم را ساخت. بودجه فیلم حدود ۶۲ میلیارد تومان گزارش شد و رسانهها آن را گرانترین فیلم تاریخ سینمای ایران تا آن زمان دانست.
یکی از انتقادهای پرتکرار درباره فیلم مجیدی، شباهت زبان بصری آن به تولیدات عظیم غربی بود. اما میتوان از زاویه دیگری هم به این موضوع نگاه کرد. مجیدی احتمالاً به خوبی میدانست که مخاطب جهانی امروز با چه نوع تصویرهایی ارتباط برقرار میکند. مخاطبی که «گلادیاتور»، «تروی» و دیگر فیلمهای حماسی پرهزینه را دیده، با شهرهای عظیم، قابهای باز، نورپردازی پیچیده، موسیقی ارکسترال و جلوههای ویژه بیگانه نیست. بنابراین میتوان استفاده از این زبان را یک تصمیم ارتباطی دانست، نه صرفاً تقلید از هالیوود.
اگر قرار بود یک فیلم ایرانی درباره پیامبر در مقیاس جهانی دیده شود، سازندگان باید زبان بصریای پیدا میکردند که مخاطب جهانی آن را بفهمد. اما اینجا یک خطر وجود داشت: وقتی تصویر بسیار باشکوه باشد، آیا داستان هم به همان اندازه قدرتمند است؟این همان نقطهای بود که نقدهای داخلی به فیلم آغاز شد.س

«محمد رسولالله» از نظر بصری مورد توجه قرار گرفت. حتی گاردین در نقد خود فیلم را اثری سرشار از تصاویر چشمگیر توصیف کرد و نقش استورارو را در این کیفیت برجسته دانست. اما همه منتقدان با این نظر موافق نبودند که شکوه بصری الزاماً به شکوه دراماتیک منجر شده است.
بخشی از نقدهای داخلی، فیلم را متهم میکردند که شخصیتها به اندازه کافی چندلایه نیستند و داستان به جای کشمکش شخصیتمحور، به نشانهها و معجزات تکیه کرده است. این نقد را میتوان به یک سؤال سادهتر تبدیل کرد: آیا برای ساختن یک فیلم بزرگ درباره یک شخصیت بزرگ، باید حتماً یک فیلم بزرگ از نظر درام هم ساخت؟ پاسخ لزوماً مثبت نیست. «الرساله» شخصیتهایی مانند حمزه، هند، ابوسفیان و بلال داشت که هرکدام در موقعیتهای متضاد قرار میگرفتند. آنها تصمیم میگرفتند، شکست میخوردند، تغییر میکردند و با یکدیگر درگیر میشدند. در فیلم مجیدی، بخش قابل توجهی از انرژی فیلم صرف ساختن فضا و ایجاد حس معنوی میشود. این تفاوت، بیش از آنکه تفاوت تکنیک باشد، تفاوت در تعریف سینماست.
فیلمی که باید همزمان برای شیعه، سنی و جهان ساخته میشد
مجیدی مسئله دیگری هم داشت که شاید عقاد با شدت کمتری با آن مواجه بود. او میخواست فیلمی بسازد که هم مخاطب ایرانی بپذیرد، هم شیعه، هم سنی و هم مخاطب غیرمسلمان. به همین دلیل سازندگان دورهای را انتخاب کردند که به گفته خود مجیدی، در روایتهای شیعه و سنی اشتراک بیشتری داشت. او صراحتاً گفته بود که هدفش از این انتخاب، کمک به وحدت جهان اسلام بوده است.
این تصمیم البته منتقدان خودش را داشت. برخی آن را نوعی مصلحتاندیشی میدانستند. اما میتوان از زاویهای دیگر دید: مجیدی میخواست پیامبر را پیش از آنکه متعلق به یک قرائت مذهبی خاص باشد، به عنوان شخصیتی جهانی معرفی کند. این مسئله با واکنشهای مذهبی به فیلم نیز گره خورد.
جایی که فیلم مجیدی برخلاف عقاد با مشکل مواجه شد
عقاد برای حل مسئله نمایش پیامبر، او را از قاب حذف کرده بود اما مجیدی راه متفاوتی رفت. چهره پیامبر نشان داده نشد، اما بدن، دستها، پاها و پشت سر او در بعضی صحنهها دیده میشد. همین تصمیم به یکی از اصلیترین بحرانهای فیلم تبدیل شد. الازهر از سال ۲۰۱۲ نسبت به پروژه موضع گرفته بود و پس از ساخت فیلم نیز اعتراضها ادامه یافت. در سال ۲۰۱۵، آکادمی رضای هند علیه فیلم و عوامل آن موضع گرفت و فتوایی صادر شد. دلیل اصلی، نمایش فیزیکی پیامبر حتی بدون نمایش چهره بود. به این ترتیب، همان چیزی که مجیدی برای نزدیکتر کردن شخصیت پیامبر به مخاطب انتخاب کرده بود، تبدیل به یکی از موانع اصلی اکران بینالمللی فیلم شد.
و این یکی از تلخترین پارادوکسهای پروژه است: فیلم میخواست با نزدیک کردن پیامبر به مخاطب، ارتباط بیشتری ایجاد کند؛ اما همین نزدیکی تصویری، بخشی از مخاطبان مسلمان را از فیلم دور کرد.

عجیب اینکه «الرساله» هم در ابتدا پذیرفتهشده نبود. در حافظه جمعی امروز، «الرساله» اثری تقریباً تثبیتشده و پذیرفتهشده است؛ اما این جایگاه از ابتدا وجود نداشت. حتی الازهر نیز در مراحل اولیه نسبت به پروژه نگرانیهایی داشت و فیلم عقاد با مخالفتهایی مواجه شد؛ بعدها موضع این نهاد نسبت به فیلم تغییر کرد. گاردین در سال ۲۰۱۵ همین نکته را یادآوری کرده است. فیلم در برخی بازارها نیز با محدودیت مواجه شد. اما یک اتفاق به نفع عقاد رخ داد: فیلم از سالن سینما جان سالم به در برد و وارد نمایشگرهای خانگی شد. نسلهای مختلف موسیقی موریس ژار را شنیدند، آنتونی کوئین را دیدند، بلال را شناختند و صحنههای فتح مکه را به یاد سپردند. در واقع ماندگاری «الرساله» تا حد زیادی نتیجه چیزی بود که امروز به آن عمر رسانهای اثر میگوییم. حتی این اثر برای مخاطب ایرانی هم بسیار آشناست که البته بخشی از این آشنایی را مرهون تکرار آن طی سال های مختلف از شبکههای تلویزیون ایران بخش شد.
مجیدی اما با یک پارادوکس بزرگتر روبهرو شد
«محمد رسولالله» در دورهای ساخته شد که ابزارهای سینمایی ایران بسیار پیشرفتهتر از دهه ۱۹۷۰ بود. استورارو، رحمان، شهرک عظیم، جلوههای ویژه، طراحی تولید بینالمللی و بودجه دهها میلیون دلاری در اختیار پروژه قرار داشت. اما این امکانات الزاماً به معنای جهانی شدن نبود. چرا؟ چون جهانی شدن فیلم فقط به کیفیت تصویر وابسته نیست.
توزیع، بازار، سیاست، مذهب، تبلیغات، شبکههای نمایش و حتی امکان اکران در کشورهای مختلف نیز بخشی از جهانی شدن هستند. فیلم مجیدی دقیقاً در همین نقطه با مشکل مواجه شد.
از یک طرف فیلمی ساخته شده بود که میخواست تصویر اسلام را برای جهان تغییر دهد؛ از طرف دیگر، بخشی از جهان اسلام از همان ابتدا نسبت به نحوه بازنمایی پیامبر اعتراض داشت. گاردین نیز در گزارش خود از فیلم، مخالفتهای الازهر، اعتراضهای خارج از ایران و دشواری مسیر بینالمللی آن را برجسته کرده است. البته بعدها مشخص شد این فیلم اصلاً قرار نبوده پایان داستان باشد شاید مهمترین نکتهای که در بسیاری از بحثها درباره «محمد رسولالله» نادیده گرفته میشود، همین است. فیلم مجیدی قرار نبود زندگی پیامبر را در یک فیلم تمام کند. از ابتدا قرار بود قسمت اول یک سهگانه باشد. قسمت اول کودکی، بعدی دوره کودکی تا پیش از بعثت شکلگیری شخصیت اجتماعی، زندگی در میان قبایل و طوایف و ازدواج و قسمت سوم: بعثت، دعوت، تشکیل حکومت اسلامی و رحلت پیامبر.
این مسئله اهمیت زیادی دارد؛ چون بسیاری از نقدها به فیلم بر این اساس نوشته شدند که گویی «محمد رسولالله» قرار بوده تمام داستان زندگی پیامبر را روایت کند. اما پروژه هیچگاه ادامه پیدا نکرد.

اگر قسمتهای دوم و سوم ساخته میشدند چه اتفاقی میافتاد؟
این پرسش هنوز جذاب است. چون در قسمتهای بعدی، مجیدی ناگزیر باید وارد همان بخشهایی میشد که در قسمت اول عمداً از آنها فاصله گرفته بود: بعثت، دعوت، مخالفت قریش، هجرت، شکلگیری جامعه اسلامی، جنگها، مناسبات سیاسی و سرانجام رحلت پیامبر. یعنی در صورت ساخته شدن سهگانه، مسیر فیلم از «محمد کودک» به «محمد پیامبر» میرسید. و در آن لحظه، پرسش قدیمی دوباره مطرح میشد: آیا مجیدی میتوانست بدون افتادن در تلکه همان چیزی که خودش درباره «الرساله» به عنوان «تصویر شمشیر» نقد کرده بود، بخش حماسی تاریخ اسلام را روایت کند؟
شاید در نهایت، تفاوت «الرساله» و «محمد رسولالله» را نباید صرفاً با معیار «کدام فیلم بهتر است؟» سنجید. عقاد یک مدل از جهانی شدن را انتخاب کرد: اسلام را با زبان سینمای جهانی روایت کرد. بازیگر هالیوودی آورد، نسخه انگلیسی ساخت، داستانی حماسی انتخاب کرد و فیلم را برای مخاطبی طراحی کرد که ممکن بود هیچ آشنایی قبلی با اسلام نداشته باشد. مجیدی مدل دیگری را امتحان کرد: سینمای ایران را با ابزار و زبان سینمای جهانی به سراغ اسلام برد.
استورارو را آورد، رحمان را آورد، شهرک عظیم ساخت و از فناوریهای مدرن استفاده کرد؛ اما ساختار تولید، زبان و بازیگران همچنان در بستر سینمای ایران باقی ماندند.
چرا «الرساله» ماندگارتر شد؟
«الرساله» چند امتیاز را همزمان داشت: داستانی با کشمکش دائمی، شخصیتهای بهیادماندنی، ستارهای جهانی مثل آنتونی کوئین، دو نسخه زبانی، موسیقی موریس ژار، ساختار حماسی و روایتی نسبتاً کامل از یکی از مهمترین دورههای تاریخ اسلام. اما یک عامل دیگر هم وجود داشت: زمان.
«الرساله» تقریباً نیم قرن فرصت داشته تا از یک فیلم به یک خاطره جمعی تبدیل شود. از سینما به تلویزیون رفت، از تلویزیون به ویدئو و از ویدئو به نسلهای بعدی رسید. «محمد رسولالله» مجیدی اما در دورهای متولد شد که مصرف تصویر تغییر کرده بود. دیگر کافی نبود فیلمی ساخته شود و سالها بعد تلویزیون آن را بارها پخش کند. رقابت رسانهای بسیار گستردهتر شده بود. از سوی دیگر، فیلم مجیدی با حساسیتهای مذهبی و سیاسی گستردهتری روبهرو شد و برخلاف عقاد، پروژهاش در همان نقطهای متوقف ماند که قرار بود روایت اصلیتر و پرحادثهتر آغاز شود.
اگر معیار را ماندگاری عمومی و نفوذ فرهنگی جهانی قرار دهیم، روشن است که «الرساله» دست بالا را دارد. اما اگر فیلم مجیدی را به عنوان یک پروژه مستقل نگاه کنیم، مسئله پیچیدهتر میشود. مجیدی تلاش کرد خلأیی واقعی را پر کند: سینمای جهان تقریباً هیچ روایت جریان اصلی و بزرگمقیاسی از کودکی پیامبر نداشت. او همچنین تلاش کرد تصویری از پیامبر ارائه کند که در آن جنگ و فتح نقطه شروع نباشد؛ تصویری که از خانواده، کودکی، رحمت و شکلگیری شخصیت آغاز شود
«الرساله» یک فیلم کامل بود که توانست در طول زمان به خاطره جمعی تبدیل شود.
«محمد رسولالله» اما پرده اول پروژهای بود که قرار بود بسیار بزرگتر باشد و هرگز فرصت کامل شدن پیدا نکرد.
شاید اگر قسمتهای دوم و سوم ساخته میشدند، امروز قضاوت ما درباره فیلم اول نیز متفاوت بود. آن وقت میتوانستیم ببینیم آیا مجیدی در ادامه میتوانست میان تصویر رحمت و معنویت کودکی پیامبر و واقعیت پرکشمکش بعثت و شکلگیری جامعه اسلامی تعادل برقرار کند یا نه. اما این فرصت از بین رفت. و در نهایت، فاصله میان «الرساله» و «محمد رسولالله» شاید بیش از آنکه فاصله میان دو فیلم باشد، فاصله میان دو دوره از سینما و دو تعریف از جهانی شدن است.
عقاد میخواست اسلام را به جهان معرفی کند. مجیدی میخواست تصویری از پیامبر به جهان ارائه دهد که از تصویر خشونتمحور اسلام فاصله داشته باشد. یکی با حماسه جلو رفت و دیگری با کودکی و معنویت.

یکی توانست از مرز فیلم عبور کند و به حافظه جمعی برسد؛ دیگری در همان جایی متوقف شد که قرار بود داستان اصلیاش تازه آغاز شود. و شاید همین سرنوشت، بیش از هر چیز نشان میدهد که در سینما، بودجه و فناوری میتوانند جهانی بسازند؛ اما برای ماندگار شدن یک فیلم، این داستان است که باید در حافظه مخاطب خانه کند.
۵۹۵۹







ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0